ورود عضویت

کلمه عبور یادتون نیست؟

حس زیباییست... همین!
این شما هستید که با نوع نگاهتون به این جمله، به این فلسفه معنی می‌دید !

بهش فکر می‌کنم

جرات کن و به بهترین کسی که می تونی تبدیل شو!

شبکه‌ی اجتماعی حس‌نگاری

یکی از سرویس‌های رایگانی که ما برای شما در نظر گرفتیم شبکه‌ی اجتماعی «حس‌نگاری» هست. در این شبکه‌ی اجتماعی، کاربران در مورد یک «حس‌خوب، کار خوب، اتفاق‌خوب» می‌نویسند.

بیشتر بدون و رایگان استفاده کن!

ویدیو کلیپ | مرد مهربان تبریزی که در میان برف شدید، مشغول تهیه غذای حیوانات بی‌پناه بود!

کانال تلگرام «حس» رو دنبال می‌کنید؟ رفتن به کانال تلگرام

دریافت

این پست تا الان 12148 بار بازدید شده و مورد پسند 0 نفر قرار گرفته.لینک کوتاه برای ارسال به دوستان:
1Hes.ir/s/4s4

در این دو روز در تبریز برف شدیدی می‌بارید. دیشب حوالی ساعت 8 شب بود که تصمیم گرفتم مسیرم تا خونه رو پیاده بیام تا بتونم از این شدت برف تبریز حسابی لذت ببرم. بعد از مدت‌ها تونستم این شانس رو داشته باشم تا توی برف قدم بزنم و حس خوب خودم رو بهتر و بهتر کنم.

برف زیادی می‌بارید و با هر دانه‌ی برفی که به صورتم برخورد می‌کرد حس حس بهتری هم پیدا می‌کردم و همزمان به کلی چیزهای خوب فکر می کردم. اما در میانه‌ی راه اتفاقی افتاد که فهمیدم در این سرمای شدید، جور دیگه‌ای هم میشه حس خوبی داشت.

در میانه‌ی راه از کنار یک مرد مسن عبور کردم که در آن سرمای زمستان در گوشه‌ی پیاده‌رو ایستاده بود و به مشغول چندتا کیسه‌ی پلاستیکی بود. انگار که چیزی رو از هم جدا می‌کرد. من از این مرد مسن رد شدم اما حس کنجکاوی و کمی هم دلسوزی باعث شد دوباره چند قدم به عقب برگردم تا اگر این مرد مسن نیاز به کمک داشت بتونم کمک کنم.

وقتی برگشتم دیدم داخل یک پلاستیک بزرگ یک عالمه گوشت و پوست و استخوان وجود داره. در نگاه اول به عنوان یک گیاهخوار جا خوردم (در همین رابطه: چگونه گیاهوار شدم؟). به مرد مسن سلام کردم و گفتم:

ببخشید می تونم بپرسم که توی این برف شدید و سرمای سخت تبریز دارید چیکار می‌کنید؟

ایشون با متانتی زیاد به من گفتند:

برای گربه ها، سگ ها و کلاغ ها غذا تهیه می‌کنم.

بعد از شنیدن این پاسخ بی اختیار لبخندی روی صورت یخ زده‌ی من نقش بست. شالگردن بزرگی که دور گردن و صورتم بود رو پایین‌تر کشیدم سوال بعدم رو پرسیدم:

خودتون دلیل این کارتون رو چی می‌دونید؟

مرد تبریزی که همراه با جدا کردن گوشت ها و استخوان ها صحبت هم می کرد گفت:

من همه‌ی حیوانات رو دوست دارم. الان برفه، زمستونه، اونا هم بالاخره گرسنه میشن و ما وظیفه داریم که براشون غذا تهیه کنیم.

بی اختیار به خودم گفتم وظفمونه، وظیفمونه ...

این مرد مهربان تبریزی در ادامه به من گفت:

وقتی گربه من و می‌بینه و دنبالم میاد و صدا می‌کنه، یعنی از من یه چیزی می‌خواد! من باید بهش چیزی رو بدم. مثلا اگر شما یه تیکه نون به یه سگ بدید، یک سال بعد هم که شما رو ببینه شما رو می‌شناسه و دنبالتون میاد و صورتش رو به پاتون می‌ماله!

من که تا قبل از این اتفاق فکر می کردم فقط می‌تونم از برف لذت ببرم، حالا فهمیده بودم که پاسخ‌های این مرد مهربان تبریزی چقدر حس بهتری رو به من هدیه میده!

من از تاثیر این کار توی زندگی شخصی پرسیدم و او گفت:

بله من تاثیر این کار رو توی زندگی خیلی دیدم. خیلی ... و بعد از اون از خدا هم راضی هستم.

برای من جالب بود که بدونم این مرد مهربان دقیقا در بین اون همه گوشت و پوست و استخوان دقیقا چی رو از چی جدا می‌کنه و اصلا چرا این کار رو می‌کنه. ایشون با اشاره‌ی دستش به پلاستیک‌ها در این باره به من گفتند:

من این‌ها رو به سه رقم جدا می‌کنم. این‌‌ها برای گربه‌هاست. این استخوان ها هم برای سگ هاست. و این ها هم که تیکه‌های بزرگتر و نرم‌تری هستند برای کلاغ‌هاست.

انسانیت چه زیباست و انسان‌های واقعی چه زیباتر! این مرد مهربان اهل تبریز به من گفت که این کار رو از ده سال پیش تا الان انجام میده و زمان‌هایی هم که در تبریز برف می‌باره فعالیت خودش رو بیشتر می کنه و در برف و سرما به حیوانات بی پناه غذا می‌رسونه.

من از این مرد مهربان خواهش کردم که برای شما کابران محترم وب سایت گروه حس، پیامی رو ارسال کنند. ایشون در این باره گفتند:

من از همه‌ی اون‌ها (کاربران سایت حس) تشکر می کنم که در رابطه با حقوق حیوانات فعالیت می‌کنند. ما باید حیوانات رو اذیت نکنیم. حیوانات رو دوست داشته باشیم و هرچیزی که از دستمون بر میاد واسشون انجام بدیم.

من برای این انسان واقعی، آرزوی موفقیت کردم و با حس بهتری به مسیر خودم ادامه دادم ...

 

تا الان 0 ديدگاه به اين پست ضميمه شده. برای ارسال دیدگاه به سایت وارد بشید.